• تاریخ: مرداد 12, 1395
  • شناسه خبر: 265

آرام باش! او ملکه است

فکرم درگیر بستنی قیفی ولیعهد بود که دیدم بانو ملکه با یک جوان فروشنده دل می دهد و قلوه می گیرد، ولیعهد را هم با خریدن یک بستنی دیگر اینبار از نوع چوبی فرستاده دنبال نخود سیاه.... ...

داشتم از خیابان رد می شدم چشمم افتاد به یک ملکه, هر چند که لباسش مشکی بود, حدس زدم شاید پدر شاه فوت شده برای همین اندکی به یاد تاریخ پرافتخار!!! شاهانه اندوهگین شدم. منِ عادیِ و عوامِ بی سر و پا، مدام با خودم تکرار می کردم “اوه مای گاد” شان من کجا، شان ملکه کجا؟! چه توفیق بزرگی نصیبم شده که اکنون ملکه را در خیابان می بینم…مسرور از این آشنایی نزدیک, آنقدر محو تماشای ملکه شدم بودم که حرکات ملکه از چشمم دور مانده بود، یک آن به خود آمدم, مشاهده کردم ملکه پسر بچه ای که  دستش را گرفته و مقداری از لباسش را بخاطر بستنی خوری کثیف کرده، کتک می زند، کتک زدنی!

با خودم گفتم آخر بانو،  قلب و غرور من جریحه دار می شود ولیعهد مملکتم را اینگونه به باد مشت و لگد گرفته ای….فکرم درگیر بستنی قیفی ولیعهد بود که دیدم بانو ملکه با یک جوان فروشنده دل می دهد و قلوه می گیرد، ولیعهد را هم با خریدن یک بستنی دیگر اینبار از نوع چوبی فرستاده دنبال نخود سیاه….

کم مانده بود خفه شوم که ملکه چنان رفتار سبکی با یک جوان رهگذر بی سر پای فرو شنده دارد,کم مانده بود بگویم آرام باش ملکه جان, ملکه را چه به این جلف بازی ها,جمع کن خودت را بانوی من, همین عشوه های دور از شان ملکه با خنده های … می زنی که جوان مردم calm خود را از دست می دهد دیگر. حداقل شان  خودت و ولیعهد را نگه نمیداری، کمی به فکر آبروی پادشاه باش….

همین که کلمه پادشاه دور سرم به صورت کارتونی می چرخید، نگاهی به سر و پای ملکه انداختم،   دلم هری فرو ریخت, مانتو ملکه ای, شلوار زرد ساپورت, سرپوش کوتاه صورتی,ب لوزی تنگ و چسبان که  روی عکس پادشاه با زرین کوب طلا یک عدد مگسِ پر رویِ زبان دراز، بر روی بلوز تنگش خودنمایی می کرد….با خودم گفتم حتما اوضاع خزانه خراب است که پادشاه حتی به فکر آبروی ملکه هم نیست, لباسهایی عجق وجق به تن بانوی اول نموده است.

همین طور خیره به ملکه بودم که سرم را بلند کردم یک بانوی دیگر با تن پوش ملکه را درکنار خودم احساس کردم،همانطور گیج و منگ که کدامیک ملکه واقعی هست، گفتم خدا را چه دیدی شاید پادشاه شلوارش دوتا شده! این نیز سوگلی دیگر اوست,کاغذی از کیفش درآورد و به سمت من آمد, همین طوری محو این حرکت بودم و به پله های ترقی,که می توانستم با کاغذ دریافتی از ملکه طی کنم، فکر می کردم,کاغذ را باز کردم در کمال ناباوری نوشته بود ده دقیقه بعد  در کنار خیابان قرارالدوله منتظرت هستم.

سعی کردم خودم را جمع و جور کنم و اطاعت امر را به جا بیاورم.باور نمی کردم به این راحتی استعدادم توسط ملکه کشف شده باشد. سر قرار رسیدم حدس میزدم کارهای واجبی در امور مملکت داری به من خواهند سپرد، تا اینکه ملکه دستم را گرفته و سوار ارابه خود نمود.در ردیف پشتی ارابه شاسی بلند ملکه نشستیم.کم کم احساس کردم فاصله بین من و ملکه در داخل ارابه کم می شود.

خودم را به شیشه ارابه چسبانده بودم که احساس کردم ملکه به قصد نوازش به سمتم می آید…با اینکه بی میل هم نبودم گرمای دستان ملکه را حس کنم اما یک آن به خودم آمدم و ملکه را کمی به عقب هول دادم و به او گفتم آرام باش  تو یک ملکه ای بانوی من …بخاطر پادشاه هم که شده آرام باش.در ارابه را باز کردم  و همچو کسی که سگی درنده به دنبال دارد با سرعت تمام در خیابان  می دویدم.

احساس کردم از دید خارج شده ام که یک آن سرم را بلند کردم و با مکانی روبرو شدم که لباسهای ملکه ای را آویزان کرده و می فروختند، گفتم شاید ملکه به قصد خیریه لباسها را به فروش گذاشته تا از پول جمع آوری شده گرسنه ها را سیر کند …..از محل فروش دور شدم باز هم چند ملکه مانند دیگر مشاهده کردم, بغض گلویم را گرفت,با خود گفتم این چه عدالتی است مگر پادشاه ظرفیت رسیدگی به این همه زن را دارد….همین کارها را کرده و ملکه ها را از حد گذرانده که یکی از ملکه ها به آغوش من پناه آورده بود….چشمانم را ریز کرد و به زمین خیره شدم تا کمتر به ناموس های پادشاه نگاه کنم  و به قصد منزلگاه سوار تاکسی شدم….

به خانه که رسیدم.رخت ها را از تن به در کرده و دوش گرفتم. مادر و خواهر جان در حال پوشیدن لباس و آماده شدن برای  رفتن به بازار بودند.در حال خشک کردن موهایم بودم که یک آن لباس ملکه را در تن  خواهر گرامم دیدم. با عصبانیت داد زدم اینهمه پول را از کجا آوردی تا پیراهن ملکه ها را بخری؟!

گفت:آرام باش داداش جون، از این لباسها ریخته تو بازار ،ونه ای پونزده، بیست هزار تومان….هنوز این شوخی بی مزه خواهرم را قبول نکرده بودم که یک آن به خود آمدم دیدم دارند از منزل خارج می شوند، ضربه ای آرام در گوشش خواباندم و گفتم لباست را عوض کن، اگر پادشاه فرهنگ پوشش ندارد و لباس عجق وجق تن سوگلی هایش می کند ما ما که اصالن داریم ….خواهرم دست مرا بوسید و سپاس فراوانی  کرد به خاطر حفظ او از گزند جوانان نا آرام، سپس لباس سوگلی های پادشاه را عوض نموده و بیرون رفت…

منبع : ائل پرس